مصاحبه‎ای تامل برانگیز با «سیدمحمد النور الزاکی»، مسلمان سودانی/ - 9 دی 88
X
تبلیغات
رایتل

9 دی 88

مصاحبه‎ای تامل برانگیز با «سیدمحمد النور الزاکی»، مسلمان سودانی/


حاضریم سودان را فدای ایران کنیم تا ایران بماند/ وقتی سودانی‌ها از فتنه 88 می‌پرسند/ قدر عزت را نمی‌دانید چون ذلت نکشیده‌اید!

رجانیوز: مجله امتداد برای افرادی که حداقل یکبار به اردوهای راهیان نور رفته‌اند، آشناست. مجله‌ای که حال و هوای آن اردوها را در کپسول‌هایی هفتاد هشتاد صفحه‌ای فشرده کرده است و به صورت ماهانه به خوانندگان خود تحویل می‌دهد. این نشریه دی ماه امسال به ایستگاه هفتاد و ششم رسیده است. در آخرین شماره امتدا گفتگویی با یک طلبه سودانی انجام گرفته که خواندنش چندین فایده دارد.

اول اینکه کمی درباره کشور مهم سودان اطلاعات پیدا می‌کنیم. برای مایی که اکثرمان یکدفعه با خبر دو تکه شدن این کشور اسلامی، با نام آن آشنا شدیم حتما جالب و مفید خواهد بود که سودان را بهتر بشناسیم و بفهمیم پشت پرده اتفاقات این کشور چی به چی است. علاوه بر این، با خواندن این گفتگو یکبار دیگر و. از نزدیک درخواهیم یافت که صدور انقلابی که خمینی کبیر از آن دم می‌زد یعنی چه و فرهنگ انقلاب تا کجا رفته است. چیزهای دیگری هم هست که اگر تنبل نباشید و این گفتگو را بخوانید، حتما از آن لذت خواهید برد. البته ما کمی آن را خلاصه کرده و سوالها را هم حذف کرده‌ایم.

«سیدمحمد، سیاه‌پوست است، اما نور معنویت در چهره‌اش موج می‌زند. طلبه‌ای است فاضل و باسواد و از همه این‌ها مهم‌تر، بابصیرت. اوضاع سیاسی ایران و جهان و اسلام را خوب می‌شناسد و سخت شیفته‌ی آرمان‌های امام است.» گفتگوی سردبیر امتداد، رضا مصطفوی، با این طلبه سودانی را در زیر می‌خوانید.

 

بزرگ‏ترین شکست انگلیسی‏ها در آفریقا و جهان عرب

سودان بزرگ‏ترین کشور قاره‏ی آفریقا و دومین کشور عرب بعد از الجزایر است. در قرن نوزدهم میلادی، سودان منطقه‏ای ملوک‏الطوایفی بود که بر هر بخش آن، امیر، شیخ یا ملکی حکومت می‏کرد و به مجموعه‏ی آن سودان می‏گفتند. هیچ‏کدام از این طایفه‏ها تحت امر یک حکومت مرکزی نبودند و مستقل از هم عمل می‏کردند.

در این زمان، غلبه‏ی استعمار انگلیس، اشغال سودان به دست مصری‏ها برای سلطه بر معادن طلا و برقراری نظام بردگی، و وابستگی رؤسای قبایل و حاکمان محلی به انگلیسی‏ها، مردم را واداشت تا به رهبری یکی از سادات حسنی به نام «محمد احمد مهتدی»، معروف به «مهدی سودانی» -که در میان مردم از قداست بسیاری برخوردار بود و ادعای مهدویت کرده بود- علیه مصری‏ها و انگلیسی‏ها قیام کنند.

مهدی سودانی از اصول و اندیشه‏های «سید جمال‏الدین اسدآبادی» پیروی می‏کرد و قصد داشت که یک حکومت اسلامی در سودان ایجاد کند. بسیاری از مردم سودان که در فقر و فلاکت به سر می‏بردند، به او پیوستند و مهدی سودانی توانست به کمک یاران خود –که آن‌ها را «انصار» نامیده بود- شکست سختی به انگلیسی‏ها وارد کند. این بزرگ‏ترین شکست انگلیسی‏ها در آفریقا و جهان عرب بود و در این نبرد، ژنرال «گوردون»، سرکوب‏کننده‏ی حرکت‌ها در چین و هندوستان، به دست خود مهدی سودانی کشته شد. محمد احمد توانست سودان را یک‌پارچه کند و همه را زیر حکومت مرکزی ببرد.

پس از مرگ محمد احمد، حکومت به‏ دست یکی از دوستان نزدیک و صمیمی‏اش افتاد، ولی دیگر از آن آرمان‏ها و هدف‏هایی که محمد احمد برایشان قیام کرده بود، فاصله گرفت تااین‏که انگلیسی‏ها تومار آن را در هم پیچیدند.

 

ای بزرگوار! شاید تو خود مهدی موعودی؟!

محمد احمد در جوانی به قبیله‏ی «بگارا» (بقارا) -که مقتدرترین قبیله‏ی سودان بود- رفت. او همواره از مردی که جهان را پر از عدل و داد می‏کند، سخن می‏گفت و ستمدیدگان را بشارت می‏داد. افراد این قبیله او را تقدیس می‏کردند. او که عملاً و نظراً به تصوف گرائیده بود، بعد از مدتی با مرشد خود، اختلاف پیدا کرد و توانست با ریاضت و زهد خاصی، عده‏ای را به دور خود جمع کند.

روزی در چهل‏سالگی، کسی به او گفت: «ای بزرگوار! شاید تو خود مهدی موعودی؟» محمد ابتدا انکار کرد، ولی رفته‏رفته خود را مهدی خوانــد. رساله‏هایی در طریقه‏ی خاصی نوشت و برای مریدانش فرستاد و خود را مأمور به اشاعه‏ی دین اسلام در کل زمین و ترویج احکام حقیقی پیامبر، به امر خدا دانست. مردم هم که از بــرده‌فــروشی و ستم مصــری‏ها و انگلیسی‏ها بــه ستــوه آمده بودند، ادعایش را پذیرفتند.

 

جایی که هنوز در آن درخت می‌پرستند اما پوشیدن دشداشه ممنوع است

گفتم که مردم سودان جنوبی از نظر فرهنگی و نژادی با مردم شمال آن متفاوت بودند. حدود 35درصدِ مردمِ سودان جنوبی، مسیحی، 35درصد مسلمان و بقیه لائیک، بی‌دین و پیرو ادیان جادویی هستند. برخی از ادیان ابتدایی و بومی آفریقا هم که ما فکر می‌کردیم دیگر فراموش و ریشه‏کن شده‏اند، در آن‌جا وجود دارند؛ مثل پرستش درخت یا نیاکان خود. این مناطق، توسعه نیافته‏اند، ساکنان آن‌ها هیچ آموزشی ندیده‏اند و به همان حالت اولیه زندگی می‏کنند.

در سال 1955 میلادی، کلیسا با حمایت انگلیس، ساکنان جنوب را ترغیب کرد تا از حکومت مرکزی، اعلام استقلال کنند. از آن‌جا که 70درصد ذخایر نفت سودان و سرچشمه‏ی رود نیل در جنوب آن قرار داشت، این منطقه اهمیت ویژه‏ای داشت. این مبارزه پنجاه سال ادامه پیدا کرد تااین‏که بالاخره در سال 2005، سودان جنوبی به‏عنوان کشوری مستقل، از سودان جدا شد.

در طول این سال‏ها انگلیسی‏ها تمام مسلمانان سودان جنوبی را از شمال و مسلمانان سودان را از جنوب برگرداندند و ارتباط این دو کشور را کاملاً قطع کردند. برخی از ساکنان جنوب را برای ادامه‏ی تحصیل به اروپا فرستادند، مدارس کلیسایی و تبشیری در جنوب تأسیس کرده و مسجدها را به کلیسا تبدیل کردند. اکنون استفاده از نام‏های اسلامی و عربی و پوشیدن دشداشه در سودان جنوبی ممنوع است.

 

سنی مذهب‌هایی که به روش شیعه مبارزه می‌کنند

بیش‌تر مردم سودان، مسلمان هستند و تنها یک یا دو درصدشان مسیحی‏اند. مسلمانان هم سه دسته‏اند؛ دسته‏ی اول شیعیانند که تولّی و تبری دارند و شریعت و احکام را کامل انجام می‌دهند؛ یعنی ملتزم به اصول و فروع تشیع هستند و اصول پنج‏گانه و فروع ده‏گانه‌ را قبول دارند. به آن‌ها «مستبصرین» هم می‌گویند که درصد بسیار کمی دارند.

گروه دوم، خود را شیعه می‌دانند، اما درواقع شیعه نیستند. آن‌ها با اهل‌بیت(ع) و مباحث اعتقادی اصلاً کاری ندارند و تنها در جریان خط سیاسیِ مقاومت هستند.

 

نام کودکانشان را خمینی و خامنه‌ای می‌گذارند

خیر! آن‌ها در زمینه‏ی عبادات، مانند اهل سنت و پیروان مذهب حنفیه یا مالکی رفتار می‏کنند، ولی خود را «شیعه‌ی سیاسی» می‌نامند. یعنی می‏گویند، ما خط و فکر امام را قبول داریم، علیه استکبار قیام می‏کنیم و با مستضعفان هستیم، ولی در زمینه‏ی اعتقادی پیرو مذاهب اهل سنت هستند.

بسیاری از آن‌ها کودکانشان را خمینی، خامنه‏ای یا حسن نصرالله می‏نامند، اما فقط بُعد سیاسی انقلاب اسلامی را قبول دارند. بیش‌ترشان متأثر از فاطمیون مصر هستند و دو گروهند که «اخوان ‌المسلمین» یکی از آن دو است. پیروان مهدی سودانی هم که حزب بزرگی به نام «انصار المهدی» دارند، جزو همین گروهند. اخوان ‌المسلمین وهابی نیستند، ولی برخی از باورهای سلفی‏ها را قبول دارند؛ مثل احترام نگذاشتن به صالحین و اولیا، شرک دانستن زیارت قبور و...

گروه سوم هم که «صوفی» نامیده می‏شوند، خود را شیعه نمی‏دانند، اما از گروه دوم شیعه‌ترند. آن‌ها قائلند که ریاست و رهبری مذهبی از معنوی جداست و می‌گویند، علم دو نوع است؛ طریقت و شریعت. علم شریعت را می‏توانیم از هر که بگیریم، ولی پیشوایان علم طریقت -که همان علم لدنّی است و ما را به خدا می‌رساند- اهل‌بیت(ع) هستند. آن‌ها اهل‌بیت(ع) را امامان خود می‌دانند، اما دیگران را هم قبول دارند؛ یعنی از دشمنان اهل‌بیت(ع) برائت نمی‌جویند. 60درصد مردم سودان جزو این گروه بوده و همه یا بیش‌ترشان سادات هستند. تعداد کمی از مردم سودان هم وهابی هستند.

 

قرضاوی گفت سودان را از چنگ شیعیان دربیاورید

(می‌توان سودان را کشوری شیعی دانست) به همین دلیل است که «یوسف قرضاوی» می‌گوید، سودان را از چنگ شیعیان درآورید، سودان دارد شیعه می‌شود. درست است که تعداد گروه اول کم است، ولی گروه سوم خیلی به آن‌ها نزدیکند. الآن مدتی است که در طول سال، چهارده جشن برای چهارده معصوم(ع) می‏گیرند یا می‌گویند، باید رفتن به زیارت را احیا کرد و زنده نگه‌ داشت. تبرک و توسل را قبول دارند و خیلی علیه وهابیان عمل می‌کنند، ولی گروه دوم اصلاً با وهابی‌ها کاری ندارند و شاید با آن‌ها همراه هم می‏شوند.

 

شماها خوب شیعه نشدید!

الآن کمی اوضاع فرق کرده و فرهنگ ایرانی در برخی کشورهای شمال آفریقا به‏شدت در حال نفوذ است. می‏گویم فرهنگی ایرانی، نه فرهنگ تشیع؛ چون قائل به تفکیک میان ایرانی بودن و شیعه بودن هستم. مرا ببخشید که با این صراحت می‏گویم، ولی متأسفانه ایرانی‌ها به‏خوبی شیعه نشده‏اند!

برای خیلی از آن‌ها آرمان تشیع مهم نیست. انقلاب اسلامی از برخی از اهداف خود کوتاه آمده و مماشاتی با جامعه کرده است؛ درحالی‏که فرهنگ تشیع باید دیدگاه‏های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ایران را شکل بدهد تا کل کشور تبدیل به مدینه‏ی فاضله شود. بااین‏که ایرانی‏ها در برخی از مسائل فکری، صنعت و تکنولوژی رشد قابل توجهی کرده‏اند، ولی هنوز در تاریخ گذشته‌شان زندگی می‌کنند. آن‌ها در تعامل با کشورهای دیگر، مرتباً می‌گویند، ما فلان بودیم و فلان داشتیم. البته شهید مطهری در مبارزه با این تفکر، خوب کار کرده است.

اگر اکنون، شمال آفریقا تاحدی به تشیع رو آورده است، به‏دلیل جنگ 33روزه است. آن‌ها هرچه داشتند، تجربه کردند و آزمودند، ولی به نتیجه نرسیدند؛ بنابراین پس از چهارده قرن به تشیع رو آوردند. دیدند تنها چیزی که باقی مانده است، تشیع است.

بااین‏حال باز هم ایران ام‌القرای جهان اسلام است. همان جوان‌هایی که گفتم کاری به دین و دیانت ندارند، مدافع انقلابند و اگر پایش بیفتد، با همان حس ملی و تعصبات خاص خود، قبل از همه در صف اول جنگ می‌ایستند و شهید می‌شوند.

 

در بعد رسانه ضعیف عمل کردید

وقتی انقلاب به پیروزی رسید، مردم با امام آشنا شدند؛ بنابراین وقتی ایشان به ملکوت اعلی پیوستند، مردم ایشان را می‌شناختند؛ بااین‏حال، شناخت هنوز کم است و در حد نخبگان، فرهیختگان و دانش‏جویان است.

کسی درباره‏ی آن صحبت نکرد. الآن که شما دارید فعالیت رسانه‏ای می‌کنید؛ امیدوارم این محصولات را به زبان‌های دیگر هم عرضه کنید تا دیگران هم از آن‌ها مطلع شوند. شما باید ارزش‌ها، فداکاری‌ها، اشک‏هایی که از ترس خدا در شب جاری شده و خون‏هایی را که در راه خدا ریخته شده است، به دیگران بگویید. این‌ها بی‏نظیر بودند و در هیچ جنگی رخ ندادند؛ جز در کربلا. حتی در صفین هم این‌طور نبوده است.

ما فکر می‏کردیم که جنگ ایران و عراق، جنگی میان دو ارتش بوده که اصلاً بحث دین و جهاد در راه خدا در آن مطرح نبوده است. این باید گفته شود. شما در زمینه‏ی دفاع مقدس، فعالیت فرهنگی می‏کنید، ولی این فقط در داخل کشور خودتان و به زبان فارسی است. در کل دنیا فقط صدمیلیون فارسی‏زبان داریم که آگاه شدند و بقیه نه. شما در بُعد رسانه، ضعیف عمل کردید. ما در کشور خود، شیعه بودیم، اما وقتی به این‌جا آمدیم، این مسائل را فهمیدیم.

البته اکنون مقاومت و پایداری جمهوری اسلامی و پیشرفت‌های آن در تمام زمینه‌ها یکی از معرفه‌های انقلاب اسلامی است که بسیار هم تأثیرگذار است. ملت‏ها در این یکی، دوساله به خودباوری رسیده‏اند و اگر قبلاً یک راه‏پیمایی می‌کردند و سرکوب می‌شدند، الآن می‌گویند، ما می‌توانیم. این «ما می‌توانیم» مال امام است.

 

به عشق امام شیعه شد...

من و خانواده‏ام جزو گروه سوم بودیم. عمویم، «سیدمجاهد الزاکی» که استاد دانشگاه است، در سال 1984؛ یعنی پنج سال بعد از پیروزی انقلاب، به عشق امام، شیعه شد، سازمانی تأسیس کرد و در حمایت از انقلاب اسلامی، مجله‏ی «الکلمه» را – که مانند مجله‏ی العالم‏ بود- منتشر کرد؛ اما با گذشت زمان، شیعه‏ی علی(ع) شد. بعد از ایشان، عموی دیگرم و برادر بزرگ‏ترم شیعه شدند و از آن پس، تشیع در خانواده‏ی ما جاری شد. شش، هفت سال بعد؛ یعنی زمانی که سیزده، چهارده ساله بودم، من هم شیعه شدم.

زمانی که من شیعه شدم، رایزنان فرهنگی ایران، فعالیت فرهنگی‏ چندانی در سودان نداشتند و معرفان خوبی برای انقلاب نبودند. دوستدار امام و آرمان‏های انقلاب بودند، ولی فعالیت زیادی نمی‏کردند؛ مثلاً انتشار مجله‏ای که خودشان به راه انداخته بودند، کم‏کم متوقف شد. بسیاری از آن‌ها به‏دلیل اوضاع بد مالی و مشکلات دیگر، به‏دنبال منافع شخصی رفتند.

 

به نام امام، اما علیه امام و آقا

تنها مبلغان ایرانی که در زمینه‏‏ی مسائل فرهنگی هم فعالیت می‏کردند، «شیرازی» بودند که از نام جمهوری اسلامی و محبوبیت امام استفاده می‏کردند، اما دیدگاه خوبی درباره‏ی نظام، امام و آقا نداشتند. تا طرف شیعه می‌شد، نگاهش را به ایران منفی می‏کردند. آن‌ها خیلی تبلیغ می‏کردند، به‏حدی‏که وقتی شیعیان سودان بیش‌تر شدند، بیش‌ترشان شیرازی بودند.

 رفته‏رفته کسانی که شیعه شده بودند، دیدند کسانی که به نام انقلاب، امام خمینی و آقا به سودان می‌آیند، اصلاً در این وادی‏ها نیستند؛ بنابراین دلسرد و متوقف شدند. ما از اول شیعه‏ی ولایی و پیرو امام خمینی بودیم، ولی این به این معنی نیست که ما خوب کار می‏کردیم یا خط امام خمینی در آن‌جا خوب کار می‌کند؛ نه متأسفانه.

 

مهندسی کامپیوتر دانشگاه شهید بهشتی تا طلبگی حوزه علمیه

من با مؤسسه‌ای به نام «کوثر» که مرتبط با جمهوری اسلامی بود، هم‏کاری می‏کردم. در این مؤسسه، من مسئول بخشی از مجله بودم. از آن‌جا که ایران را خیلی دوست دارم، تصمیم گرفتم که برای ادامه‏ی تحصیل به ایران بیایم. سال 1991 در رشته‏ی مهندسی کامپیوتر دانشگاه شهید بهشتی پذیرفته شدم. به ایران آمدم، مشغول آموختن زبان فارسی شدم و تقریباً دو سال درس خواندم؛ اما وقتی پدربزرگم فوت کرد، به سودان برگشتم و همان ‌جا درسم را ادامه دادم.

یک شرکت ایرانی در سودان، یک برنامه‏ی حسابداری به زبان فارسی آورده بود و می‏خواست به حسابداران خود آموزش بدهد و نیاز به یک فرد مسلط به زبان فارسی و کامپیوتر داشت. من مدتی در این شرکت مشغول به کار شدم و به همین دلیل تصمیم گرفتم که بعدازظهرها در دانشگاه دیگری حسابداری بخوانم. وقتی ازدواج کردم، به ایران برگشتم و وارد حوزه‏ی علمیه شدم.

 

دوبار رفتم، راهیان نور، حس کردم در کربلا هستم

بله، من دو بار به مناطق عملیاتی جنوب و غرب رفته‏ام. جبهه برای ما میعادگاه شده و ما با رفتن به آن‌جا روحیه می‌گیریم. در آن‌جا حس می‏کنیم که در کربلا هستیم و اگر شهید شویم یا زنده بمانیم، باید در این راه بمانیم؛ مثل مجاهدانی‏ که آمدند و خودشان را در راه خدا تقدیم کردند. اما وقتی به قم می‏آییم، متأسفانه سرد می‌شویم.

در آن‌جا با خود می‏گویم، آیا ما هم حاضریم مثل این‌ها خون یا آبرویمان را فدای انقلاب کنیم؟ آن‌ها کاری کردند که خیلی از مدعیان نمی‌کنند. سخت‌تر از این وقتی است که می‌بینید، بعضی‌ها که با آن‌ها بودند و در این دنیا مانده‏اند، خراب شده‏اند؛ یعنی امتحان جبهه برایشان آسان‌تر از امتحان پول، منصب و... بوده است. من می‌ترسم که به جنگ نروم و در این دنیا بمانم و مثل این‌ها غرق شوم؛ چون بیمه نیستم. خوشا به سعادت‏ آن‌ها که در همان گرمی اول رفتند و خودشان را فدا کردند و نزد خدا و مردم ماندگار شدند. ما جنگ‌های زیادی داشته‏ایم، اما اصلاً چنین حسی پیدا نکرده‏ایم؛ چون خدا در کار نبوده و تمام این کارها برای کسب قدرت بوده است. اگر هم کسی در این راه شهید شده است – البته اگر بشود بهش گفت شهید- شهید قدرت بوده است، نه اسلام.

برخی از این شهدا اصلاً عمری نکردند، بچه بودند، اما کاری کردند که شاید آدم‌های بزرگ ما نکردند. بعضی از آن‌ها در دوران نوجوانی و جوانی، جهاد و ازخودگذشتگی‏ را وظیفه‌‏ی خود دانستند و به آن عمل کردند، اما کسی مثل «منتظری» که در آن زمان قائم‌مقام ولی فقیه بود، عاقبت‏به‏خیر نشد.

 

سودانی‌ها از فتنه 88 می‌پرسیدند!

سالیانه دو بار برای تبلیغ(به سودان) می‌روم. بیش‌تر درگیر بحث شیعه و سنی و پایداری انقلاب در برابر استکبار هستیم. الآن مردم می‌خواهند بدانند در ایران چه می‌گذرد. مثلاً دو سال پیش که جریان فتنه پیش آمد، یکی از بچه‌های گروه اول می‌گفت، از ایران بگویید. تو را به خدا، ایران الگوی ماست. ما حاضریم سودان را فدای ایران کنیم، اما ایران بماند. بگذارید تصویر قشنگی که از ایران، در ذهن ماست، خراب نشود.

وقتی به سودانی‏ها می‌گوییم که هیچ افسر انگلیسی و آمریکایی بین مردم ایران نیست، تعجب می‌کنند. یک بار که به خمین رفته بودم تا خانه‏ی حضرت امام را ببینم، خدمت «سیدعلی حسینی»، نماینده‏ی مقام معظم رهبری و امام‏جمعه‏ی خمین رفتم. ایشان از من پرسید: «از کجا آمده‏اید؟ با کی آمده‏اید؟»

 

خارج از ایران قدر عزت را می‌دانند چون ذلت کشیده‌اند

متأسفانه در ایران وقتی در تاکسی و... می‏نشینیم، حرف‌هایی درباره‏ی انقلاب می‌شنویم که می‌فهمیم مردم هنوز متوجه نشده‏اند که انقلاب چه بوده و چه برایشان آورده است. به نظر من اگر انقلاب فقط عزت آورده باشد، کافی است. شما تحمل می‌کنید که یک سرباز آمریکایی به فرماندهانتان بشین، پاشو بگوید؟ برود به مغازه و هرچه می‌خواهد بردارد؟ دختر را در خیابان بگیرید و ببرد و کسی نتواند چیزی بگوید یا تعقیب کند؟ ما این‌ها را حس می‌کنیم. این عزت شما هم هزینه دارد؛ تحریم و جنگ و... بهای این عزت است.

اگر در آن‌جا بگویید که انقلاب اسلامی، عزت آورد، همه می‌فهمند؛ چون آن‌ها ذلت کشیده‏اند. اما متأسفانه در این‌جا متوجه نمی‌شوند. پایداری اسلامی ایران چه در جنگ و چه در برابر فشارهای غرب و این خودباوری که باعث پیشرفت‌های وسیع در عرصه‌های مختلف شده است را انقلاب اسلامی تزریق کرده است؛ والّا نبود. ایران شده قبله‏ی مستضعفان؛ یعنی الآن نگاه سراسر جهان به ایران است و آن را به‏عنوان الگو پذیرفته‏اند.

مردم شمال آفریقا می‌ترسند که حرف‌هایشان درباره‏ی انقلاب اسلامی ایران منتشر شود؛ چون هنوز ارتباط با ایران در عرف برخی از این کشورها جرم است. می‌ترسند؛ چون سال‌ها تحت حکومت ظلم بوده‏اند.


منبع : http://rajanews.com/detail.asp?id=149126

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)